نهایت یک عشق
نگاهی حزن آلود است که خیره به در می ماند
و می فهمی که عشق نمادی است از خودخواهی
احساس من ،عشق من، و وجود من، همه منیتهایست که پشت پرده عشق پنهان شده است
من در این چهار چوب من با این خلق و خو من با این رمز و راز
کسی نگفت که تو هم در این قصه جایی داری
ترک کن قصه را
و سهم من از این قصه هجوم دلتنگیست
سیل اشک روانه می شود آرام آرام
گونه های خیس از از از باران بی صدای عشق
و باز تنهایی با تو هم آغوش میشود هم آغوشی تلخ ساکت و بی صدا
دچار باید بود
وگرنه زمزمۀ حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد .
و عشق
سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله هاست.
صدای فاصله هایی که
- غرق ابهامند.
- نه،
صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر .
همیشه عاشق تنهاست .
و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست.
و او و ثانیه ها می روند آن طرف روز.
و او و ثانیه ها بهترین کتاب جهان را
به آب می بخشند.
و خوب می دانند
که هیچ ماهی هرگز
هزار و یک گرۀرودخانه را نگشود.
میدونم هیچ ربطی به نوشته شما نداره
اما منم دلم گرفته بود