احساس در وجود توست
و تودر نگاه دیگری آن را می جویی
عشق در قلب توست
وتو گوش به تپش قلب دیگری سپرده ای
گرمای محبت در دستان توست
و تو دست در دستان غریبه نهاده ای
گم شده ای که اینچنین سرگردان به هر سو میدوی
.
.
.
و آن هنگام که عشق در وجود من شعله زد
منی نیست که احساس و عشق و محبت را با خود به یدک بکشد
احساسم نگاه توست
عشقم قلب توست
و گرمای محبتم دستان توست
آن را دریغ نکن
یا حق
آن تندیس سنگی کنج شهر
زیر آن سایه دیوار بلند
استوار ایستاده
قلب تکه تکه شده تندیس سنگی پشت نگاه سردش پنهان است
و رهگذر روزهای پاییز تنها نظاره گر نگاه سرد تنیس است
گوشه گوشه شهر تندیسها فریاد میزنند
کافی است با گوش دل بشنویم .......