دل است دیگر
گاهی اونقدر تنگ میشود که نمیدونی با چه بهانه ایی آرامش کنی
گاهی انقدر بی قراری میکند که هزاران بوسه هزاران بغل هم تسکین درد او نیست
دل است دیگر نمیداند که باید فراموش کند
نمیداند که باید دل بند
نمیداند که باید سرگرم شود
یا حق